هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم....نه رسولم.....نه زیبایم....نه عزیز کرده ام....نه چشم به راهی دارم....فقط در چاه افتاده ام.....
این
روزهای آخر...فرقی نمی کند ...نامه را باز کنی یا باز نکنی...باد وزیده
باشد یا نه.....این روزهای آخر....فعل ها گیج می شوند.....و دعاهای عجیب از
بی ثمری زنگ می زنند...
کاش یاد میگرفتیم که.....هر قدیسی یک گذشته ای دارد..... و هر گناهکاری یک آینده.....
نصـف النـهار مبـدا آشـنـایـی مان یـادم نمی آیآد
فـقـط مـی دانـم حتـی استـوای مـن
یـخ های قطبـی ات را آب نمی کـنددو
حرفیست: ( من و تو)، سوال هشت عمودی....نگو که: (ما)ست جوابش، تو هیچ
وقت نبودی.....دوازده، افقی، رنگ چشم؟ من بنویسم ـ...سیاه؟ سبز؟ چه رنگیست
پشت عینک دودی؟......چه خالیاند ببین خانههای کوچک جدول!....درست مثل
همان روزها که خانه نبودی......چه پنج حرفی سختی! نوشته: (حس زنانه).....و
من به یادِ تو شاید نوشتهام که حسودی....هنوز بر لب من مانده طعم
غریبی....و روی صورت تو جای دست، جای کبودی....دو حرفیست: ( من و تو)،
سوال هشت عمودی...نگو که: (ما)ست جوابش، تو هیچ وقت نبودی....
گفت دعا کنی می آید ... گفتم آنکه با دعا بیاید به نفرینی می رود....خواستی بیایی ،با دعا نیا...با دل بیا....
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد.....بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد...ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ....همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد...با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم....عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد....حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را....ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد....یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی....گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد....همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین...سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد....لن ترانی" نشنیدم ز خداوند چو او..."ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد....مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟....من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد....تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست...من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد...مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید....فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد....گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو....تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد....لبت
صریح ترین آیه ی شکوفایی است.... و چشم هایت شعر سیاه گویایی است....چه
چیز داری با خویشتن که دیدارت....چو قله های مه آلود محو و رویایی
است.....چگونه وصف کنم هیات غریب تو را.....که در کمال ظرافت کمال والایی
است....شمیم وحشی گیسوی کولی ات نازم....که خوابناک تر از عطرهای صحرایی
است...مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم....که این بلیغ ترین مبحث شناسایی
است...(حسین منزوی)
تابستان از کدامین راه فراخواهد رسید....تا عطش...آب ها را گواراتر کند(شاملو)
مردای واقعی زیباترین دختر دنیا رو دوست ندارن ،
اونا دختری رو دوست دارند که
بتونه دنیاشون رو به زیباترین شکل بسازد
لبخندت را....!در فنجان چای حل کردم.....!کوپن قندمان تمام شده بود.....!
پیاز بهانه مقبولیست....تا سیر بگریی....بی نیاز از بیان دلیل..... آنهم از سیر تا پیاز
مشکل از سبک عراقی و خراسانی نیست / همه با قافیه عشق مصیبت دارند
میدانی ؟
این آرامش ظاهرم گمراهت نکند
در درون ٬ خانه به دوشمبترسید از آدمهایی که عاشق "نیستند" و عاشقی را خوب بلدند!!!
*سرفه مي کنم بيرون نمي پرد....سکوت بدي در گلويم نشسته....!همراه
با وزیدن نت های ساکسیفون...در عصر شرجی غزلی غرق ادکلن....یک جفت چشم
شرجی شاعر کش قشنگ...از بستگان دختر همسایه نرون...بر روی کاج پیر دلم لانه
کرده اند....آرام و سرد مثل غم و خنده ژکون.... "د"وزن بیت قبلی من را بهم
زده....لعنت به فاعلات مفاعیل فاعلن....من قانعم تو را به خدا جان
مادرت...امشب بیا و روسری ات را سرت نکن....(حامد عسکری)
سالهاســــت عبور کرده ام از خویش . .
یادم بخیــر . . .هر
بار خواست چای بریزد نمانده ای....رفتی و باز هم به سکوتش کشانده
ای....تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار....با واسطه سلام برایش رسانده
ای....حالا صدای او به خودش هم نمی رسد...از بس که بغض توی گلویش چپانده
ای.....دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست...گفتند باز روسری ات را
تکانده ای ...می رقصی و برایت مهم نیست مرگشان...مشتی نهنگ را که به ساحل
کشانده ای ....بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من ....امروز عصر چای ندارم
...تو مانده ای
...(حامد عسکری)
لبخند
زدن معجزه ی لب رطبی هاست...دنیا به خدا تشنه گیلاس لبی هاست ...یک شاخه
گل سرخ در آغوش کشیدن ...این اوج تمنای قوطی حلبی هاست ...تشبیه شما به غزل
و ماه و ستاره ....همسایه ببخشید که از بی ادبی هاست....ناخن بجوی ، بغض
کنی ، قهوه بنوشی....این عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست ..... گفتی غزلت
تازه شده ، دست خودم نیست...از لطف خرامیدن چادر عربی هاست....(حامد عسکری)
خدمت
شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو....بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو».....شب های
پادگان، سنگین و سرد بود....آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....نه... نه
نمی شود، فریاد زد: برقص...در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو....توی کلاهِ
خود، لاتین نوشته بود..."Your hair is black, Your eyes are blue...خاتون
تو رو خدا،سر به سرم نذار...این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو...یک
نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی...این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...س» و
ستاره ها چشمک نمی زدند...انگار آسمــــان حالش گرفته بود.....تصمیم را
گرفت، بعد از نماز صبح...با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو....بالای
بــــــرج رفت و ماشه را چکاند.....با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»(حامد عسکری)
دل و عقــــل عــــزیــــز
لطفـــــا بـــرویـــد و جـــای دیگــــری دعـــوا كنیــــد
بــــا اعتـــراض
'' بغـــض گلـــو''صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زديم
گاه می اندیشم....خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید...؟آن زمان که خبر مرگ مرا....از کسی می شنوی ، روی تو را....کاشکی می دیدم....شانه بالا زدنت را ،....ــ بی قید ــ...و تکان دادن ِ دستت که... مهم نیست زیاد.....و تکان دادن ِ سر را که....عجیب ! عاقبت مُرد ؟.....افسوس... کاشکی می دیدم !....من به خود می گویم :.....چه کسی باور کرد جنگل ِ جان ِ مرا آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟ (حمید مصدق)
بهزیستی نوشته بود: شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد ....شیر مادر نخورده،مهر
مادر پرداخت شد پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام که همیشه میگفت: """گوساله ، بتمرگ!"""(حسین پناهی)
تصمیم
گرفته ام سنگ دل باشم....آنقدر سنگ دل که.....بگذارم این بار تلفن به جای
دو بار....سه بار زنگ بخورد.....و بعد جوابت را بدهم!!!(محمدرضا محمدی مهر)
اعتبار آدمها به حضورشان نیست ، به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند.....
کاشکی میفهمیدی...آنکه برای بدست آوردن محبتت....حاضر است...تنش را به تو بسپارد...فاحشه نیست ....
و آنکه....برای به دنبال خود کشاندنت.....تنش را از تو میدزدد....باکره نیست ...
تو را چه به فرهاد....؟ یک فرهاد است و....یک بیستون عاشقی.....تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار.....من باورت میکنم...
وقتی به انتهای راه میرسی...و نتیجه اش را نمی بینی....پاسخ تاول های پایت را چگونه می دهی؟
زور بيخودي نزن شاعر! آسمان؛ تنها وقتي ميبارد كه خودش بخواهد...
حالا که آمده ای...دیگر نه شاعرم نه عاشق..فقط این پنجره را ببند ... تا دلم نگیرد...
درخت دافعه دارد....که سیب می افتد...وگرنه هیچ سقوطی...نشانه جاذبه نیست....
من شب جمعه قرار تو دلم می خواهد...صبح فرداش کنار تو دلم میخواهد....
"وضع ما در گردش دنيا چه فرقي ميکند".....او خدا، ما بندهايم؛ اما چه
فرقي ميکند.....عاقبت در صفحه شطرنج، سرباز است و مرگ.....اين سفيد و آن
سياه، اينها چه فرقي ميکند.....در نبودت استجابت رفته، هنگام قنوت.....دست
پايين است يا بالا چه فرقي ميکند.....چون بهشت و چون جهنم، هر دو از آن
خدا......اهل اينجا باشم و آنجا چه فرقي ميکند.....صفحه تقويم ما، آيينه
در آيينه است....پيش ما امروز با فردا چه فرقي ميکند.....سخت دلگيريم ما،
از اين عبور لحظهها....زود برگرد و بيا آقا چه فرقي ميکند.....!
لحظه
دیدار نزدیک است...باز من دیوانه ام مستم....باز می لرزد دلم دستم...باز
گویی در جهان دیگری هستم...های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ....وای
نپریشی صفای زلفکم را باد.....آبرویم را نریزی دل... ای نخورده مست....
لحظه دیدار نزدیک است....(م.امید)
لامارتین شاعر فرانسوی میگوید: تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم ، محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.....
در جستجوی تو چشم هایم از نفس افتاد....کجای جغرافیای من ایستاده ای...؟که آسمانم ابریست...
نگران نباش....خواب كه باشم....از چشمانم "نميافتي"؛....من هميشه....چشمبسته به تو مي انديشم....!
از آن گلهای زخم خورده نباش
که هرکجا آب میبینند
زود ریشه میزنندحالا که دیگر دستم به آغوشت نمیرسد......و بوسیدنت موکول شده.....به تمامی روزهای نیامده.....حالا که هر چه دریا و اقیانوس را...از نقشه جهان پاک کردی.....مبادا غرق شوم در رویایت.....باید اسمم را....در کتاب گینس ثبت کنم ....تا همه بدانند.... زنی....با سنگین ترین بار دلتنگی....روی شانه هایش.....تو را دوست میداشت.....میبینی....عشق .....همیشه....جاودانگی میاورد....(گیلدا ایازی)
من ترا برای شعر.....بر نمی گزینم..شعر،مرا برای تو....برگزیده است....در هشیاری ....به سراغت نمی آیم..هر بار...از سوزش انگشتانم.....در می یابم که باز...نام ترا....می نوشته ام...(حسین منزوی)
به همان سادگی....که کلاغ سالخورده....با نخستین سوت قطار.....سقف واگن متروک را....ترک می گوید...دل ،دیگر.....در جای خود نیست...به همین سادگی ....!! (حسین منزوی)
آنگونه مست
بودم....که از تمام دنیا....تنها دلم....هوای تو را کرده بود...میگفتم این
عجیب است...این قدر ناگهانی دل بستن....از من که بی تعارف دیریست....زین
خیل ورشکستگی را...در خور دل نهادن....پیدا نکرده ام...(حسین منزوی)
دنـیـای تـو رنـگارنـگ اسـت
و دنیـای مـن سیـاه
انـتـخـاب سـختـی نـیـست
یـک رنـگی ِ مـن
بـه تـمام دنـیـایـت می ارزد
با
هم که قدم میزنیم....حسودی اش میشود...آفتاب...نه که هیچ گاه...قدم نزده
است با ماه....شیرین ترین گناه منی....از تو به خدا...پناه نمیبرم....(رضا
کاظمی)
این شهر....شهر قصه های مادر بزرگ نیست....که زیبا و آرام باشد....آسمانش را....هرگز آبی ندیده ام..من از اینجا خواهم رفت...و فرقی هم نمی کند....که فانوسی داشته باشم یا نه...کسی که می گریزد...از گم شدن نمی ترسد....(رسول یونان)
دشت ها آلوده ست....در لجن زار ، گل لاله نخواهد رویید....در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟....فکر نان باید کرد.....و هوایی که در آن....نفسی تازه کنیم....گل ِ گندم خوب است...گل ِ خوبی زیباست....ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را.....علف هرزه ی کین پوشانده است....هیچ کس فکر نکرد ....که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست....و همه مردم شهر....بانگ برداشته اند....که چرا سیمان نیست..و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست....و زمانی شده است.....که به غیر از انسان...هیچ چیز ارزان نیست....(حمید مصدق)
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک......گونه ام بستر رود .....کاشکی همچو حبابی بر آب....در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود ....(حمید مصدق)
گاهی آدم ها تمام می شوند ... از درون ،هیچ
می شوند ....فقط نقطه نمی گذارند ....تا خیال خود و دیگران..... از خواندنشان آسوده
شود..... جسارت می خواهد....!
بالا و پایین پریدنم از شوق نیست...ماهی..روی خاک...چه میکند؟؟؟(حسن اسماعیل زاده)
تقصیر من است اینکه....کم می آیی....هر گاه شدم اسیر غم می آیی....این
جمعه و جمعه های دیگر حرف است.....آدم بشوم....سه شنبه هم می آیی.....!
پیشانی ار ز داغ گناه سیه شود....بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب....بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
در سجده هنوز با تو سرسنگینیم....دلبسته ی این زندگی رنگینیم....دیوار
وضوخانه پر از آیینه است....این است که در نماز هم خودبینیم.....!
لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم....یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیــب.....
پلک مرا بردار.....به ابرویم گره بزن.....تا ديگر اشتباهي خواب آمدنت را نبينم....
راستي
اصلا گريه با خنده چه فرقي دارد . . . ؟!من که سر گشته ام از اين همه هيچ
. . . و فقط مي دانم.....که به دستور زبانهاي جديد.....خنده "ماضي بعيد"
است بعيد.....گريه " استمراري " است....شادماني " حرف " است....حرف
ربطـــــي است که مربوط به اين سامان نيست.....آرزو هم که " ضمير " ي است
که در " اول شخص " خواه...." مفرد يا جمع " هيچ هنگام بر آورده نخواهد
گرديد.....مرگ را هم که دگر مي دانم...." پيشوند " ي است که با " قيد
زمان " مي آيد....زندگي هم که دگر " معلوم " است...
به چیز دیگری اگر معتاد بودم....خودم را به تخت می بستم و خلاص می شدم ..... خودم را به کجا ببندم.... از تو که نیستی....!!!!
در خلاء رها شده ام....مثل انگشتانم در سوراخ های جیب....ببین...چگونه
نبودنت....فقر و بی پناهی را رقم می زند...از سرما می لرزم....در هوای
تابستان....!
هر نتی از عشق بگوید زیباست....حالا...سمفونی پنجم بتهون باشد....یا ... زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست....
به طواف نگاهت رفتم..دور هفتم....لبیکم را شنیدی...حجر الاسود چشمانت مال من شد....
این ترس دیدن دستان تو در دستان دیگریست که اینگونه مرا سر به زیر کرده......
در
این شهر صدای پای مردمیست....که همچنانکه تو را می بوسند...طناب دار تو را
می بافند...مردمی که صادقانه دروغ میگویند..و خالصانه خیانت
میکنند...دراین شهر هر چه تنها تر باشی..پیروزتری...
از پاسخ من معلمان آشفتند...از دهانشان هر چه در آمد گفتند....اما به خدا هنوز من معتقدم....از جاذبه تو سیب ها می افتند.....
ثبت احوال در شناسنامه ام همه چیز را ثبت کرده است....جز احوالم
به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی....به چه دل خوش کرده ای؟!...تکاندن برف از شانه های آدم برفی.....؟
وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........
اگر به خانه ي من آمدي.... برايم
مداد بياور.... مداد سياه ميخواهم روي چهرهام خط بکشم.... تا به جرم زيبايي در
قفس نيفتم ....يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم.....!يک مداد پاک کن بده
براي محو لبها نميخواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند.....! نخ و سوزن هم بده، براي زبانم ميخواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بي صداتر است......!
قيچي يادت نرود،
ميخواهم هر روز انديشه هايم را سانسور کنم......!
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشوي مغزي!
مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت...

تورا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي ميفروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح ميدهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم .....!
سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يک انسانم
من هنوز يک انسانم
من هر روز يک انسانم....

ميداني که؟ بايد واقعبين بود !
صداخفه کن هم اگر گير آوردي بگير!
ميخواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه ميزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم...... يک کپي از هويتم را هم ميخواهم
براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،
فحش و تحقير تقديمم ميکنند،
به ياد بياورم که کيستم......!
ممنوع نيستي كه بچينمت.....اين جا هم كه
بهشت نيست...تا گناه مادر را.....تكرار كنم…رنگ صلح چشمهايت....دهان
تنهاييام را.....آب مياندازد.....به شاخهات نرسيده ، ميلغزم....هميشه
لغزيدن.....بهانهي خوبي است.....براي فشردن دستي كه دوستش
داري.....وسوسهي چيدن....رها نكرد .....رهايت نميكند....بچين....ممنوع
منم كه بچينيام.....!
می خندم به باد...که اغلب بی موقع میوزد !...می خندم به ابر....که اغلب بر دریا می بارد !....به صاعقه نیز میخندم..که فقط می تواند چوپان ها را خاکستر کند !...و می خندم به....تا شاد زندگی کنم....من می خندم ، اما...دنیا غم انگیز است
چه
مهمانان بی دردسری هستند مردگان....نه به دستی ظرفی را چرک میکنند....نه
به حرفی دلی را آلوده....تنها به شمعی قانعند...و اندکی سکوت....
برای اعتراف به کلیسا میروم....روی در روی علف های روییده....بر دیوار کهنه می ایستم...و همه گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم...بخشیده خواهم شد به یقین....علف ها بی واسطه با خدا سخن میگویند...
سلاخی میگریست...به قناری کوجکی دل باخته بود(شاملو)
""گفتگو از مرگ انسانیت است""
از
همان روزی که دست حضرت قابیل....گشت آلوده به خون حضرت هابیل....از همان
روزی که فرزندان آدم...زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید....آدمیت مرد...گرچه
آدم زنده بود...از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند....از
همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند....آدمیت مرده بود...بعد
دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب....گشت و گشت....قرنها از مرگ آدم هم
گذشت ...ای دریغ....آدمیت برنگشت...قرن ما...روزگار مرگ انسانیت است...سینه
دنیا ز خوبی ها تهی است ....صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است..صحبت از
موسی و عیسی و محمد نابجاست ..قرن موسی چمبه هاست ..روزگار مرگ انسانیت است
...من که از پژمردن یک شاخه گل ...از نگاه ساکت یک کودک بیمار ...از فغان
یک قناری در قفس ...از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار .....اشک در
چشمان و بغضم در گلوست ...وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
....مرگ او را از کجا باور کنم ؟....صحبت از پژمردن یک برگ نیست .....وای
جنگل را بیابان میکنند ....دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
.....هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ...آنچه این نامردمان با جان انسان
میکنند ... صحبت از پژمردن یک برگ نیست ....فرض کن مرگ قناری در قفس هم
مرگ نیست .....فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست .....فرض کن جنگل
بیابان بود از روز نخست .... در کویری سوت و کور ....در میان مردمی با این
مصیبت ها صبور .....صحبت از مرگ محبت مرگ عشق ...گفتگو از مرگ انسانیت
است....(فریدون مشیری)
میری زن بگیری میگن خونه داری؟ میری مسکن مهر ثبت نام کنی میگن زن داری؟
رفتم
شلوار بخرم .....میگم کجاییه؟میگه ایتالیاییه....میگم چرا پرچم ایران داره
پس؟میگه نه این پرچم ایتالیاست.....میگم پس اون الله وسطش چیه؟میگه برای
ایران زدن دیگه
سارا
سلام اشهد ان لا اله تو....با چشم های سرمه ای ان لا اله مست....دل می بری
که حی علی های های های ....هرجا که هست پرتو روی حبیب هست....بالا بلند
عقد تو را با لبان من....آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست...باران جل جل
خرداد توی پارک....مهرت همان شب اشهد ان در دلم نشست....آن شب کبو کبو
کبوتری از بامتان پرید....نم نم نما نما نماز تو در بغض شکست....سبحان من
یمیت و یحیی و لا اله....الا هو الذی اخذ العهد فی الست....سبحان رب هر چه
دلم را ز من برید.....سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست...سبحان ربی الـــ
من و سارا بحمده.....سبحان ربی الـــ من و سارا دلش شکست....سبحان ربی الــ
من و سارا به هم رسیـــ .....سبحان تا به کی من و او دست روی دست....زخمم
دوباره وا شد و ایاک نستعین...تا اهدنا الصـــ سرای تو راهی نمانده
است....مغضوب این جماعت پر های و هو شدم...افتادم از بهشت بر این ارتفاع
پست....یک پرده باز بین من و او کشیده اند.....سارا گمانم آن طرف پرده
مانده است
جهان سوم جهانی است که مردم برای فرار از آن درس می خوانند(گاندی)
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
:امشب تمام عاشقان رادست به سر
کن/يک امشبي با من بمان بامن سحر کن/بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را/کج کن
کلاه، دستي بزن ، مطرب خبر کن/گلهاي شمعداني همه شکل تو هستند/رنگين کمان را
بر سر زلف تو بستند/تا طاق ابروي بت من تا به تا شد/دُردي کشان پيمانه
هاشان را شکستند/يک چکه ماه افتاده بر ياد تو و وقت سحر/اين خانه لبريز تو
شد شيرين بيان حلواي تر../تو مير عشقي عاشقان بسيار داري/پيغمبري با جان
عاشق کار داري..
آنقدر باورت دارم که وقتی میگویی باران ، خیس میشوم
ای دمت عیسی دم از دوری مزن من غلام آنکه دور اندیش نیست
هی با خودم فکر میکنم چگونه است که ما در این سر دنیا عرق میریزیم و
و
ضعمانم اینست و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آنست !نمیدانم
مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟!( دکتر شریعتی)
آموخته ام:
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند.
2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند .
3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود .
4.با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خويش مي سنجد و هم سطح خويش مي پندارد
حسین پناهی: به ما می گفتند نباید
پپسی بخورید، گناه دارد. وقتی به تهران آمدم، اولین كاری كه كردم، از یك
دستفروش یك پپسی گرفتم. درش تالاپ صدا كرد و باز شد. بعد خوردم و دیدم كه
خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گرفتم كه گناه شیرین است.
وقتی نیستی انگار چیزی از روزگارم درآمده....
تو از جنس دماری!!!
گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ماست
*همیشه برای دوربین ها....لبخند می زنی..... دریغا من..... که نزدیک بین ام.....!
*حالا
که آمدهای.....سلام.....حالا که نمیروی.....خداحافظ....حالا که آمده
ای.....آن سوزنبان را بد عادت نکن.....بگو که خیال سفر نداری....
حالا که آمده ای....گریه نکن....دیگر مشق نمی نویسی....همه ی مدادهایت رنگی است...
حالا
که آمده ای......گوشت بدهکار حرف آدم بزرگ ها نباشد.....با تقویم چه کار
داری....سیب که داریم......سفره هفت سینی مهیا کن......حالا که آمده
ای.....خدا هم خوشحال است.....دیگر وقتش را نمی گیرم.....حالا
که آمده ای......نمی خوابم.......وقتی منتظر کسی نیستی.....چه قدر بیداری
بهتر است.....حالا که آمدهای.....قبول کن.....جادهها به جایی
نمیرسند....این بار از
مسیر رودخانه میرویم.....حالا که آمده ای.....من هم موافقم.....در امتحان
بعدی.....ورقه هایمان را سفید می دهیم.....سفیدِ سفید.....مثل برف.....حالا
که آمده ای......چترت را ببند.....در ایوان این خانه......جز مهربانی نمی
بارد....حالا که آمده ای.....کنارم بنشین.....بخند.....دیگر برای پیر شدن
فرصتی
نیست.....حالا که آمدهای....همین یک کلمه کافی است.....آمدهای.....!
این روز ها
نمازم را شکسته می خوانم
چهار فرسخ
دور افتاده ام از چشمانت
سوال فلسفی یک قناری: من نمي دانم چرا ماهي هاي عيدفرار نميكنند قفس آنها كه سقف ندارد!!!
وطن پرستو بهار است، و اگر بهار مهاجر است؛ از پرستو مخواه كه بماند! "شهيد آويني"
برای زمان تنهایی من ، بدترین خبر ، دو نفره شدن هواست
*تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها.....بیچاره بمی
ها و غم نرخ رطب ها.....دنبال دو رج بافه از ابریشم مویت....تبریز شده قبر
عجم ها و عرب ها......قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است.....قنداق تفنگ همه
مشروطه طلب ها.....از عکس تو و بغض همینقدر بگویم.....دردا که چه شب
ها....که چه شب ها...که چه شب ها...قلیان چه کند گر نسپارد سر خود
را.....با سینه ی پر آه به تابیدن تب ها.....گفتم غزلی تا ننویسند محال
است....ذکر قد سرو از دهن نیم وجب ها.....!
هیچــ وقت زمستان را دوست نداشت َ م؛
شبــ های سرد ِ زمستان
اغفا می کند افکار َم را
تجاوز می کند به رویاهام
و ناگاه
من می مانم و
روحی زخم خورده و
افکاری از هم گسیخته و
دردی نا تمام ...
*****
قلبــ ـی مُــضطرب
دستــ های مُنجمد از سوز ِ تنهایی
چهره ای آرام
لبخندی خُشکیده بر لب؛
این ...
چکیده ی ___ مقاله ی ___ روزهای من است !!
*****