چیزهای بزرگ در خیالم نمی گنجد...به فیل که فکر می کنم...خرطومش بیرون می ماند...حرف های گنده تر از دهانم نمی زنم...« مردم » که می گویم...دمش بیرون می ماند...خرطوم را به دُم گره می زنم...از خودم می نویسم...تا جهالتم را جهانی کرده باشم !

آنقدر ناز طرف را کشید که جوهر خودکارش تمام شد...

بی خود شده ام لیکن، بی خود تر از این خواهم
...با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم...آن یار نکوی من بگرفت گلوی من...گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم(مولانا)

آسمان تعطیل است...بادها بیکارند...ابرها خشک و خسیس...هق هق گریه ی خود را خوردند...من دلم می خواهد...دستمالی خیس...روی پیشانی تب دار بیابان بکشم...دستمالم را اما افسوس...نان ماشینی...در تصرف دارد(قیصر امن پور)

تا زمانی که جهان را قفسم می دانم ،...هر کجا پر بزنم طوطی بازرگانم ....گریه ام باعث خرسندی دنیاست چو ابر...همه خندان لب و شادند که من گریانم ....حاضرم در عوض دست کشیدن ز بهشت ،...بوی پیراهن یوسف بدهد دستانم ....زندگی مثل حصاری ز غم و دلتننگی ست ...مرگ ای کاش رهایم کند از زندانم ....بیت آشفته ایم در غزلی ناموزون...میل دارم که ردیفی بدهد پایانم ...

شهيدی كه بر خاك می‌خفت...چنين در دلش گفت:...«اگر فتح اين است...كه دشمن شكست،...چرا همچنان دشمنی هست؟»(قیصر امن پور)

این طور قبول نیست...چشم هایت را زمین بگذار...بیا دست خالی بجنگیم(لا ادری)


چون شیر عاشقی که به آهوی پر غرور...من عاشقم به دیدنت از تپه های دور...من تشنه ام به رد شدنت از قلمرو ام...آهو بیا و رد شو از این دشت سوت وکور...رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات...اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور...آواره ی نجابت چشمان شرجی ات...توریست های نقشه به دست بلوند و بور...هرگاه حین گپ زدنت خنده می کنی...انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"...دردی دوا نمی کند از من ترانه هام...من آرزوی وصل تو را می برم به گور...مرجان ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد...از آنچه رفت بر سر این دل، دل صبور...تعریف کردم از تو، تو را چشم می زنند...هان! ای غزل بسوز که چشم حسود کور(حامد عسکری)